image_printپرینت

 

✍️ مریم چراغیان _ پایگاه خبری دنیای ایلام

امروز بعد از مدت‌ها از کنار مسجد جامع ایلام رد شدم؛ مسیری که بارها از آن گذشته‌ام، اما این بار چیزی در آن توجهم را جلب کرد که دلم را گرفت…

جایی که زمانی حمام نعمتی بود، حالا تبدیل شده به یک زمین خالی و جای پارک چند ماشین ؛ انگار نه انگار همین‌جا زمانی یکی از مکان‌های آشنای این شهر بوده و آدم‌های زیادی بخشی از زندگی روزمره‌شان را در همین گرمابه گذرانده‌اند.

نمی‌دانم چرا دیدن آن زمین خالی این‌قدر حالم را گرفت. شاید چون وقتی یک ساختمان قدیمی خراب می‌شود، تنها آجر و سیمانش از بین نمی‌رود؛ بلکه بخشی از حافظه شهر هم با آن می‌رود، چیزی که دیگر نمی‌شود با پول و مصالح و ساختمان جدید جایش را پر کرد.

حمام‌ها در گذشته بخشی از زندگی مردم بودند و اتفاقاً درباره حمام نعمتی روایت‌های جالبی وجود دارد که نشان می‌دهد این مکان چقدر با زندگی مردم شهر گره خورده بود.

هاشم نعمتی سال‌ها پیش از این گرمابه گفته بود؛ از روزهایی که حمام ۱۲ کارگر داشت، از بخش عمومی و نمره، از مشتریانی که برای استحمام به آنجا می‌آمدند و حتی از دوش‌های نمره‌ای که تلفن جداگانه داشتند و مشتری می‌توانست از طریق آن با اپراتور حمام تماس بگیرد و چیزی را که لازم دارد سفارش بدهد.

شاید برای نسل امروز این جزئیات کمی عجیب و حتی خنده دار به نظر برسد، اما همین چیزهای ساده، همان نکاتی هستند که تاریخ واقعی یک شهر را می‌سازند؛ تاریخی که در کتاب‌ها و ساختمان‌های رسمی ثبت نشده، بلکه در خاطرات آدم‌ها مانده است.

هاشم نعمتی گفته بود که این گرمابه برایش یادآور دوران جوانی‌اش است و با اینکه دیگر درآمدش جوابگوی هزینه‌هایش نبود، دلش نمی‌آمد تعطیلش کند. حرفش کاملاً قابل فهم بود؛ آدم گاهی حاضر است برای نگه داشتن چیزی که با بخشی از زندگی‌اش گره خورده، هزینه‌ای را تحمل کند که از نظر اقتصادی هیچ توجیهی ندارد، چون همه چیز را نمی‌شود با حساب دخل و خرج سنجید…

او حتی درباره آینده این حمام و لزوم حفظ چنین مکان‌هایی هشدار داده بود و از مسئولان خواسته بود نگذارند بناهایی که بخشی از هویت و سابقه شهر هستند، یکی پس از دیگری از بین بروند.

اما امروز که از کنار مسجد جامع رد شدم، دیگر خبری از آن حمام نبود…

و اینجا بود که یاد حمام ضرابی افتادم؛ یکی دیگر از همان نام‌هایی که برای نسل‌های قدیمی‌تر ایلام، بخشی از تصویر ایلام قدیم است.

کم‌کم داریم به جایی می‌رسیم که باید برای نسل‌های بعدی از حمام نعمتی و ضرابی تعریف کنیم و بگوییم «اینجا زمانی چنین جایی بود»، در حالی که خود آن مکان‌ها دیگر وجود ندارند تا بچه‌های ما بتوانند با چشم خودشان ببینند چیزی که ما از آن حرف می‌زنیم واقعاً چه شکلی بوده است.

گاهی با گذشته‌مان خیلی بی‌رحمانه رفتار می‌کنیم. تا وقتی یک بنای قدیمی سر جایش ایستاده، معمولاً به چشم یک ساختمان فرسوده و قدیمی نگاهش می‌کنیم و خیلی راحت می‌گوییم دیگر کاربردی ندارد، هزینه نگهداری‌اش زیاد است یا بهتر است جایش ساختمان جدیدی ساخته شود؛ اما همین که ساختمان از بین رفت، تازه عکس‌های قدیمی‌اش را از گوشه آلبوم‌ها و صفحات قدیمی بیرون می‌کشیم، خاطراتمان را مرور می‌کنیم و می‌گوییم «یادش بخیر».

یادش بخیر گفتن، بعد از خراب شدن، خیلی راحت است؛ هنر این بود که وقتی هنوز بود، قدرش را می‌دانستیم.

نمی‌شود گفت هر ساختمان قدیمی را باید دست‌نخورده نگه داشت یا هر بنای فرسوده‌ای الزاماً ارزش تاریخی دارد. حرف این است که قبل از اینکه یک بنای قدیمی را با لودر و بیل مکانیکی از صفحه شهر پاک کنیم، باید یک‌بار از خودمان بپرسیم این ساختمان چه چیزی را با خودش از خاطرات این شهر می‌برد؟

گاهی یک ساختمان ممکن است از نظر معماری شاهکار نباشد، اما از نظر خاطره و هویت اجتماعی ارزش داشته باشد. حمام، بازار، مدرسه، سینما، خانه‌های قدیمی و حتی مغازه‌هایی که سال‌ها محل رفت‌وآمد مردم بوده‌اند، همه بخشی از قصه شهری هستند که امروز در آن زندگی می‌کنیم.

اگر قرار باشد همه چیز را فقط با معیار «قدیمی است یا جدید»، «سود دارد یا ندارد» و «می‌شود جایش ساختمان بهتری ساخت یا نه» بسنجیم، شاید چند سال دیگر ایلام شهر مدرن‌تر و ساختمان‌های بیشتری داشته باشد، اما وقتی بچه‌هایمان از ما درباره ایلام قدیم بپرسند، چیزی جز چند عکس برای نشان دادن نداشته باشیم.

امروز وقتی از کنار مسجد جامع رد شدم، جای خالی حمام نعمتی را دیدم و ناخودآگاه به این فکر کردم که شاید ما خیلی دیر متوجه می‌شویم چه چیزهایی برایمان ارزشمند بوده‌اند. تا وقتی یک بنا سر جای خودش است، حضورش برایمان عادی است؛ اما وقتی یک روز می‌بینیم نیست، تازه می‌فهمیم بخشی از منظره‌ای که سال‌ها با آن زندگی کرده‌ایم، برای همیشه از زندگی‌مان حذف شده است.

حمام نعمتی هم رفت؛ مثل ضرابی و مثل خیلی از نشانه‌های دیگری که آرام‌آرام از چهره ایلام محو شدند…

حالا فقط امیدوارم این زمین خالی، آخرین جای خالی نباشد که به بهانه‌اش بنشینیم و برای یک خاطره از دست‌رفته افسوس بخوریم.

چون اگر قرار باشد هر بار بعد از تخریب، فقط بگوییم «ای کاش حفظش می‌کردند»، یک روز می‌رسد که دیگر چیزی برای حفظ کردن باقی نمانده است.

و آن روز، دیگر حتی یک دیوار قدیمی هم نداریم که کنارش بایستیم و بگوییم:

«اینجا، یک روزی بخشی از ایلام بود…»

اشتراک‌ها:
دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *