کاسب منصف، تکیه‌گاه مردم ایلام آقا سجاد ساری و آقا مهدی کمری، لوازم خانگی کسری 

✍🏻الهام جمالوندی

در روزگاری که شرایط اقتصادی زندگی را برای بسیاری از خانواده‌ها دشوار کرده، هنوز هم هستند کسانی که کسب‌وکارشان را با وجدان، انصاف و درک واقعی از مردم اداره می‌کنند.

یکی از همین چهره‌های خوشنام و مردمی، آقا مهدی و آقا سجاد کاسبان خوشنام کوچه فرهنگیان شهر ایلام است.

سال‌هاست که ایشان در زمینه فروش لوازم خانگی و وسایل آشپزخانه فعالیت دارند و همواره تلاش کرده‌اند اجناس باکیفیت را با کمترین سود و مناسب‌ترین قیمت در اختیار مردم قرار دهند.

نه فقط مردم شهر ایلام، بلکه خانواده‌هایی از تمام شهرستان‌های استان ایلام برای خرید به ایشان مراجعه می‌کنند؛ چون می‌دانند اینجا، اولویت اول سود نیست، رضایت و توان مردم است.

نام آقا مهدی و آقا سجاد از سال‌ها پیش، حتی پیش از دوران جنگ، با خوش‌نامی، انصاف و مردمداری گره خورده است.

در سخت‌ترین شرایط، کنار مردم بوده‌اند و امروز هم همان مسیر را ادامه می‌دهند. در شرایطی که بسیاری از قیمت‌ها افزایش یافته، ایشان تا حد توان خود تلاش می‌کنند کالاها را با قیمت‌های قدیم یا حداقل سود ممکن عرضه کنند تا خانواده‌ها بتوانند با آرامش خرید کنند.

بخش قابل توجهی از جهیزیه زوج‌های جوان استان ایلام با همراهی و همکاری ایشان تهیه شده است. چه بسیار خانواده‌هایی که با امید و دلگرمی، زندگی مشترک فرزندانشان را از این مغازه آغاز کرده‌اند.

آقا مهدی و آقا سجاد فقط فروشنده لوازم خانگی نیستند؛

همراه شروع زندگی‌های تازه‌اند، پشتیبان خانواده‌ها هستند و نمونه‌ای واقعی از یک کاسب منصف.

درک شرایط مردم، احترام به مشتری، برخورد صمیمانه، و تلاش برای کمک به خانواده‌ها در حد توان، ویژگی‌هایی است که باعث شده اعتماد مردم سال‌ها پایدار بماند.

پویش «کاسب منصف» شایسته معرفی چنین افرادی است؛کسانی که نشان داده‌اند انصاف هنوز زنده است و هنوز می‌شود با وجدان کاری، کسب‌وکار را اداره کرد.

با آرزوی سلامتی و برکت روزافزون برای این دو عزیز که سال‌هاست با صداقت در خدمت مردم شریف استان ایلام هستند. 




«ایلامورا، برند فرهنگی غرب ایران؛ داستان نوری که از آفتاب ایلام برخاست»

 

ایلامورا؛ تجربه‌ای از احترام، کیفیت و بازآفرینی فرهنگ مهمان‌نوازی ایلام

✍️گزارش از: دفتر رسانه‌ای برند ایلامورا

در غرب کشور، جایی میان کوه‌های زاگرس و فرهنگ‌های چند‌هزارساله، برندی در حال شکل‌گیری است که مأموریتش فقط پخت غذا نیست؛ بلکه خلق حس خوب، ترویج ارزش و بازآفرینی فرهنگِ دیرینه‌ی مهمان‌نوازی ایلام است.

ایلامورا از دل نیازهای تأمین‌نشده‌ی مردم این منطقه متولد شد و می‌خواهد با تلفیق کیفیت، احترام و آموزش، الگویی تازه در صنعت پذیرایی و گردشگری فرهنگی ایران ارائه کند.

ریشه‌ها و انگیزه‌های تولد یک برند

دکتربهزاد خیری، از بنیان‌گذاران ایلامورا، درباره ریشه‌های شکل‌گیری این برند می‌گوید:«ما همیشه تلاش کرده‌ایم روی نیازهایی کار کنیم که هنوز در استان‌ ما برآورده نشده‌اند. وقتی مهمانی از بیرون می‌رسد، او مهمان من یا شما نیست؛ مهمان فرهنگ ماست، مهمان قوم ما و مهمان استان ماست. وظیفه داریم فضایی ایجاد کنیم که او با یک خاطره‌ی خوش برگردد و ایلام را با لبخند یاد کند.»

این دیدگاه، همان نقطه آغاز ایلامورا بود: خلق فضایی در شأن مردم و میهمانان، جایی که کیفیت، تشریفات و رفتار حرفه‌ای در کنار گرمای صمیمیت محلی قرار گیرد.

 

الهام از تجربه و فرهنگ

دکتر خیری با اشاره به الگوهای الهام‌بخش خود می‌گوید: «بارها در ایران و خارج از کشور، رستوران‌های متعدد را دیده‌ایم. همیشه آرزو داشتیم فضایی در سطح بهترین مکان‌های پایتخت را در ایلام تجربه کنیم. ایلامورا حاصل همان آرزوست تا هیچ مهمانی احساس عقب‌ماندگی فرهنگی یا اقتصادی در استان نکند.»

این مجموعه در مجتمع شاخص آفتاب، بلوار آزادی ایلام واقع شده‌است؛ فضایی حدود 1300 متر مربع که قرار است تا فاز دوم، با پشت‌بام هزارمتری، توسعه یابد — نقطه‌ای که چشم‌انداز آن تبدیل شدن به یکی از نمادهای اصلی شهر است.

مأموریت فرهنگی فراتر از کسب‌وکار

به گفته خالق برند، ایلامورا بیش از آنکه یک رستوران باشد، یک پروژه فرهنگی است.

او معتقد است آموزش، رفتار سازمانی و فرهنگ احترام باید نخست در بین کارکنان نهادینه شود تا به مشتری منتقل گردد.

«مهم ترین سرمایه ما منابع انسانی ماست ، و نخستین مأموریت ما ایجاد سه رابطه‌ی فرهنگی است: رابطه‌ی درست کارکنان با هم، رابطه‌ی پرسنل با مشتری، و رابطه‌ی متقابل با مدیریت. همین تعامل‌هاست که فرهنگ سازمانی جدیدی می‌سازد.»

ایلامورا با برگزاری دوره‌های آموزش مهارت های زندگی و مشاوره روان‌شناسی سازمانی، تلاش می‌کند پرسنل خود را از کارکنان صرف، به اعضای یک خانواده فرهنگی تبدیل کند.

ارزش‌ها و خطوط قرمز برند

به گفته دکتر خیری، سه اصل خدشه‌ناپذیر در ایلامورا وجود دارد:

احترام کامل به مشتری، حتی در شرایط چالش‌برانگیز؛

نظافت و بهداشت در بالاترین سطح ممکن؛

حفظ کیفیت غذا بدون هیچ مصالحه مالی.

جامعه هدف و چهره‌ی گردشگری فرهنگی

ایلامورا محدود به مرزهای ایلام نیست؛ مخاطب آن، مسافر فرهنگی است ، میهمانانی که به استان سفر می‌کنند، همشهریان عزیز ایلامی، و هر فردی که احترام و آرامش را ارزش می‌داند.

« هدفمان این است که هر گردشگر، ایلامورا را در فهرست دیدنی‌های خود بگذارد.»

این مأموریت، ایلامورا را از یک رستوران تجاری به خدمت فرهنگی در حوزه گردشگری شهری تبدیل می‌کند: جایی که غذا، رفتار، فضا و آموزش، همگی بخشی از تجربه‌ی فرهنگی ایلام به حساب می‌آیند.

تمایز ایلامورا با سایر رستوران‌ها

با وجود تعدد رستوران‌ها در استان ، ایلامورا بر پایه‌ی یک استاندارد بین المللی واقعی بنا شده‌است . 

پذیرایی توسط تیم بین المللی شف میکرز بهترین تیم آموزشی و راه اندازی رستوران های فاین داینینگ ایران انجام می گیرد.

«ایلامورا می‌خواهد نشان دهد احترام و ظرافت در پذیرایی، بخشی از فرهنگ ایلامی است.»

داستان نام و فلسفه برند

نام «ایلامورا» ترکیبی از دو مفهوم است: ایلام، سرزمین دیرپای تمدن‌های ایرانی، و واژه‌ی اُورا (Aura) به معنای حال وهوا ، نور و تابش.

در برخی گویش‌های کردی، لکی، هورامی و … واژه‌های هم‌ریشه مانند «اۆرا / ئه‌وڕا » به‌معنای بلندی یا جایگاه بلند دفاعی (گاهی قلعه) به‌کار می‌روند.

اتصال این معنا به مجتمع «آفتاب ایلام» نماد اتحادِ روشنایی و فرهنگ ایلامی در قالب یک برند است — برندی که «نورِ فرهنگ» را به سفره‌ها می‌آورد.

موفقیت از نگاه خالق برند

دکتر خیری موفقیت ایلامورا را نه در درآمد مالی، بلکه در یک تحول فرهنگی می‌بیند:«وقتی مردم ایلام با آرامش بگویند که دیگر لازم نیست برای تجربه با کیفیت بالا به کرمانشاه یا تهران بروند، یعنی موفق شده‌ایم.»

به‌اعتقاد او، هرچه فرهنگ احترام، کیفیت و رفتار حرفه‌ای در سطح جامعه ترویج شود، دیگران نیز به الگوبرداری از این مدل ترغیب خواهند شد.

ایلامورا؛ الگویی برای آینده گردشگری فرهنگی غرب ایران

ایلامورا در مسیر تبدیل شدن به یک برند گردشگری فرهنگی است؛ جایی که می‌توان با یک وعده غذا، فرهنگ را چشید، احترام را لمس کرد و خاطره‌ای از ایلام به ذهن سپرد.

این پروژه، نمونه‌ای از پیوند کسب‌وکار و میراث فرهنگی در قالب تجربه‌ی مدرن است — الگویی که می‌تواند در سایر استان‌ها نیز گسترش یابد و نشان دهد برندهای محلی می‌توانند حامل فرهنگ ملّی باشند.

 

📍 ایلام – بلوار آزادی، مجتمع آفتاب طبقه سوم

📞 تماس روابط عمومی : ۰۹۱۸۹۴۳۵۰۳۵

© تهیه و تنظیم: گروه مشاور برندینگ

 




وقتی خبر، خودِ بحران می‌شود

وقتی خبر، خودِ بحران می‌شود

✍یسنا ساده‌میری _ دنیای ایلام

چند هفته گذشته برای من، مثل خیلی‌های دیگر، بحران جنگ، بیشتر شبیه آزمونی بود برای اینکه چقدر توانایی تشخیص، صبوری و دقت در مواجهه با اخبار داریم.
از همان ساعات ابتدایی جنگ رمضان، موج خبرها آن‌قدر گسترده و سیال بود که گاهی حس می‌کردم بحران اصلی، نه در آسمان و زمین، بلکه روی صفحه‌های موبایل ما جریان دارد.
این یادداشت درباره تجربه‌ای است که نشان داد سواد رسانه‌ای در لحظه‌های حساس، نه یک مهارت، بلکه بخشی از امنیت روانی و اجتماعی ماست.
در همان دقایق ابتدایی بحران، گوشی من هم مثل همه‌ی مردم، غرق در پیام‌هایی شد که هیچ‌کس نمی‌دانست از کجا آمده‌اند:
«فلان شهر را تخلیه کنید.»
«قرار است حمله شدیدتر شود.»
«فلان مسئول چیزی گفته که هیچ رسانه‌ای پوشش نداده.»

اتاق‌های گفت‌وگوی خانوادگی پر شده بود از نسخه‌های صوتی ناشناس؛ صداهایی که با لحن مطمئن از جزئیاتی حرف می‌زدند که بعداً معلوم شد هیچ‌کدامشان واقعیت نداشت.
این روزها بیش از هر زمان دیگری فهمیدم ترس، بیش از هر چیز، از ندانستن تغذیه می‌شود؛ و رسانه‌های غیررسمی در چنین لحظاتی می‌توانند ترس را ضرب‌در صد کنند.

مشکل فقط اخبار جعلی نیست؛ «شتاب واکنش» هم بحران است.
چیزی که من را بیشتر از خود شایعات نگران کرد، «سرعت باور کردن» بود.
جامعه ما، در لحظه‌هایی که اضطراب بالا می‌رود، به سمت هر چیزی که «اطلاعات قطعی» به نظر برسد متمایل می‌شود، حتی اگر پشت آن هیچ نشانی از واقعیت نباشد.
در حالی که تجربه نشان داد:
در بحران، هر خبری که بیش از حد قطعی، بیش از حد احساسی یا بیش از حد فوری باشد، احتمالاً درست نیست.

این، شاید نخستین درس سواد رسانه‌ای برای هرکدام از ماست.
همیشه می‌دانستم بحران یعنی رقابت با زمان. اما در جنگ رمضان، این رقابت به شکل دیگری خودش را نشان داد:
مخاطب‌ها از رسانه‌ها انتظار داشتند «زودتر از شایعات» خبر بدهند.

اما واقعیت این است که خبر معتبر همیشه کمی از شایعه عقب‌تر است؛ چون باید تأیید شود، چون منابعش باید روشن باشد، چون نمی‌شود با حدس و گمان با روان مردم بازی کرد.

این تضاد میان سرعت شایعه و دقت خبر، اصلی‌ترین میدان نبرد رسانه‌ای در آن روزها بود.

با تمام نقدهایی که وجود دارد، نمی‌توان انکار کرد که شبکه‌های اجتماعی در همان روزها کارکردهای مهمی داشتند:
• مردم سریع‌تر از رسانه‌ها از وضعیت محلی‌شان خبر می‌دادند
• تصاویر و ویدئوهای واقعی جلوی خیلی از شایعات ایستاد
• کاربران آگاه، تلاش می‌کردند اطلاعات معتبر را تقویت کنند
اما هم‌زمان، همین شبکه‌ها بستر انتشار هجوم شایعات هم بودند.

در لحظه‌هایی دیدم که یک پیام خامِ بی‌منبع، تنها در پنج دقیقه در صدها کانال و گروه بازنشر می‌شود.
در چنین فضایی، اگر سواد رسانه‌ای نباشد، شبکه اجتماعی از ابزار آگاهی به ابزار اضطراب تبدیل می‌شود.

چند اصل ساده که در همان روزها برای خودم دوباره مرور کردم:
– هر خبری بدون منبع، یعنی یک پرسش بدون پاسخ؛ نه یک حقیقت
– لحن احساسی معمولاً پوششی است برای ضعف اطلاعات
– منابع رسمی همیشه کندترند، اما خطایشان کمتر است
– «بازنشر نکردن»، در بحران، یکی از مسئولانه‌ترین تصمیم‌هاست

گاهی با همین اصول ساده می‌توان ده‌ها شایعه را از میان برداشت.
وقتی همه چیز آرام شد، پیام‌ها را دوباره نگاه کردم.
دیدم چقدر از اضطراب‌هایی که در آن شب‌ها تجربه کردیم، محصول «اطلاعات اضافی» و «اطلاعات غلط» بود.
شاید اگر مهارت تشخیصمان کمی قوی‌تر بود، اگر شتاب کمتری در باور کردن داشتیم، بحران برایمان کمی انسانی‌تر و قابل‌تحمل‌تر می‌شد.

امروز بیش از همیشه باور دارم:
سواد رسانه‌ای، بخشی از امنیت ماست.
نه امنیت سیاسی یا امنیت نظامی؛
امنیت روانی، امنیت ذهنی، امنیت زندگی روزمره ما.
و اگر این مهارت را جدی نگیریم، حتی وقتی بحران کوچک باشد، اثرش بر ذهن ما بزرگ می‌شود.

 




وقتی خبر، خودِ بحران می‌شود

وقتی خبر، خودِ بحران می‌شود

✍یسنا ساده‌میری

 

چند هفته گذشته برای من، مثل خیلی‌های دیگر، فقط یک «بحران بیرونی» نبود؛ بیشتر شبیه آزمونی بود برای اینکه چقدر توانایی تشخیص، صبوری و دقت در مواجهه با اخبار داریم. از همان ساعات ابتدایی جنگ رمضان، موج خبرها آن‌قدر گسترده و سیال بود که گاهی حس می‌کردم بحران اصلی، نه در آسمان و زمین، بلکه روی صفحه‌های موبایل ما جریان دارد.

این یادداشت درباره تجربه‌ای است که نشان داد سواد رسانه‌ای در لحظه‌های حساس، نه یک مهارت، بلکه بخشی از امنیت روانی و اجتماعی ماست.

 

در همان دقایق ابتدایی بحران، تلفنم مثل همه‌ی مردم، غرق در پیام‌هایی شد که هیچ‌کس نمی‌دانست از کجا آمده‌اند:

«فلان شهر را تخلیه کنید.»

«قرار است حمله شدیدتر شود.»

«فلان مسئول چیزی گفته که هیچ رسانه‌ای پوشش نداده.»

 

اتاق‌های گفت‌وگوی خانوادگی پر شده بود از نسخه‌های صوتی ناشناس؛ صداهایی که با لحن مطمئن از جزئیاتی حرف می‌زدند که بعداً معلوم شد هیچ‌کدامشان واقعیت نداشت.

این روزها بیش از هر زمان دیگری فهمیدم ترس، بیش از هر چیز، از ندانستن تغذیه می‌شود؛ و رسانه‌های غیررسمی در چنین لحظاتی می‌توانند ترس را ضرب‌در صد کنند.

 

مشکل فقط اخبار جعلی نیست؛ «شتاب واکنش» هم بحران است

به‌عنوان یک خبرنگار، چیزی که من را بیشتر از خود شایعات نگران کرد، «سرعت باور کردن» بود.

 

جامعه ما، در لحظه‌هایی که اضطراب بالا می‌رود، به سمت هر چیزی که «اطلاعات قطعی» به نظر برسد متمایل می‌شود، حتی اگر پشت آن هیچ نشانی از واقعیت نباشد.

در حالی که تجربه نشان داد:

در بحران، هر خبری که بیش از حد قطعی، بیش از حد احساسی یا بیش از حد فوری باشد، احتمالاً درست نیست.

 

این، شاید نخستین درس سواد رسانه‌ای برای هرکدام از ماست.

 

به عنوان یک فعال رسانه‌ای، همیشه می‌دانستم بحران یعنی رقابت با زمان. اما در جنگ رمضان، این رقابت به شکل دیگری خودش را نشان داد:

مخاطب‌ها از رسانه‌ها انتظار داشتند «زودتر از شایعات» خبر بدهند.

اما واقعیت این است که خبر معتبر همیشه کمی از شایعه عقب‌تر است؛ چون باید تأیید شود، چون منابعش باید روشن باشد، چون نمی‌شود با حدس و گمان با روان مردم بازی کرد.

 

این تضاد میان سرعت شایعه و دقت خبر، اصلی‌ترین میدان نبرد رسانه‌ای در آن روزها بود.

 

با تمام نقدهایی که وجود دارد، نمی‌توان انکار کرد که شبکه‌های اجتماعی در همان روزها کارکردهای مهمی داشتند:

• مردم سریع‌تر از رسانه‌ها از وضعیت محلی‌شان خبر می‌دادند

• تصاویر و ویدئوهای واقعی جلوی خیلی از شایعات ایستاد

• کاربران آگاه، تلاش می‌کردند اطلاعات معتبر را تقویت کنند

 

اما هم‌زمان، همین شبکه‌ها بستر انتشار هجوم شایعات هم بودند.

در لحظه‌هایی دیدم که یک پیام خامِ بی‌منبع، تنها در پنج دقیقه در صدها کانال و گروه بازنشر می‌شود.

در چنین فضایی، اگر سواد رسانه‌ای نباشد، شبکه اجتماعی از ابزار آگاهی به ابزار اضطراب تبدیل می‌شود.

 

 

چند اصل ساده که در همان روزها برای خودم دوباره مرور کردم:

 

– هر خبری بدون منبع، یعنی یک پرسش بدون پاسخ؛ نه یک حقیقت

– لحن احساسی معمولاً پوششی است برای ضعف اطلاعات

– منابع رسمی همیشه کندترند، اما خطایشان کمتر است

– «بازنشر نکردن»، در بحران، یکی از مسئولانه‌ترین تصمیم‌هاست

 

گاهی با همین اصول ساده می‌توان ده‌ها شایعه را از میان برداشت.

 

 

وقتی همه چیز آرام شد، پیام‌ها را دوباره نگاه کردم.

دیدم چقدر از اضطراب‌هایی که در آن شب‌ها تجربه کردیم، محصول «اطلاعات اضافی» و «اطلاعات غلط» بود.

شاید اگر مهارت تشخیصمان کمی قوی‌تر بود، اگر شتاب کمتری در باور کردن داشتیم، بحران برایمان کمی انسانی‌تر و قابل‌تحمل‌تر می‌شد.

 

امروز بیش از همیشه باور دارم:

سواد رسانه‌ای، بخشی از امنیت ماست.

نه امنیت سیاسی یا امنیت نظامی؛

امنیت روانی، امنیت ذهنی، امنیت زندگی روزمره ما.

و اگر این مهارت را جدی نگیریم، حتی وقتی بحران کوچک باشد، اثرش بر ذهن ما بزرگ می‌شود.




قابل پیش بینی بودن، جنگ های محور عبری و غربی با حمایت اعراب علیه ایران در غافلگیرهای طرفین با محوریت شخص نتانیاهو

 

دکترسیدمحمدرضا موسوی فرد_استادیار

 

قابل پیش بینی بودن، جنگ های محور عبری و غربی با حمایت اعراب علیه ایران در غافلگیرهای طرفین با محوریت شخص نتانیاهو

سوء استفاده از شخصیت ترامپ توسط نتانیاهو و سقوط هژمونی آمریکا نتیجه تئوری مرد دیوانه

مقدمه

پس از پیروزی ترامپ در دوره دوم انتخابات ریاست جمهوری آمریکا علیرغم شعارهایش مشخص بود که این شخص طعمه راحتی برای اغفال سازی از سوی نتانیاهو خواهد بود که جهان را به چالش بکشد مشخص و واضح بود نتانیاهو رگ خواب و توهم خود بزرگ بینی ترامپ و تعریف تمجید از وی را قشنگ آموخته وی را در منجلاب داخلی و خارجی رهنمون خواهد ساخت. (پیش بینی مورخ ۲۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۴ قبل جنگ ها علیه ایران قابل دسترسی در:

 

 

 

 

علی ایحال در این وضعیت علیرغم شعارهای صلح طلبی ترامپ وی را نقطه به آغاز افول هژمون آمریکا در قالب سیاست امنیتی تهاجمی سوق خواهد داد، توازن و معماری منطقه ای را تغییر خواهد داد. (پیش بینی ۱۲ مهرماه ۱۴۰۴ دسترسی در:

 

 

 

اینجاست که مستند به پیش بینی های انجام شده قابل اثبات است که تمامی بازیگران درگیر در این منازعات دوگانه به نوعی غافلگیر شده اند.

 

1): نوع غافلگیری در ایران جنگ اول و هدف گذاری برای جنگ دوم

 

مقارن با مذاکرات انجام شده در مسقط عمان در بامداد ۲۳ خردادماه ۱۴۰۴ در وسط مذاکرات هسته ای در پی خوش خیالی برخی حکمرانان غرب گرا چهره واقعی آمریکا و رژیم صهیونی مشخص گردید که جنگ ۱۲ روزه شکل گرفت. که واقعا باید معترف شد که بر اساس پیش بینی ها با حمله به سایت های هسته ای ایران و برخلاف عرف حاکم در حقوق بین الملل و اصول مسلم حقوق بین المللی به ایران حمله شد. اینجاست می توان گفت ایران غافلگیر شد و برخی غرب گرایان خواب مذاکره عادلانه بیرون آمدند. (پیش بینی ۲۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۴ دسترسی در:

 

 

 

 

اما در جنگ دوم به هیچ وجه ایران غافلگیر نشد بلکه اینجاست که می توان گفت با فاکتور گرفتن قدرت موشکی ایران در جنگ اول مدعی هستیم غافلگیری جدی آمریکا و اسرائیل اینجا شکل گرفت: فکر می کردند ایران و سیستم قائم به فرداست با هدف قرار دادن رهبر انقلاب و تکرار ترور هدفمند رهبران نظامی، ایران این بار فرو خواهد پاشید اینجاست که قابل پیش بینی بود که با تغییرات به وجود آمده در شعام، پویایی و انطباق پذیری نظام سیاسی، واگذاری اختیارات سیستم نظامی ایران برای انواع سناریوها بازتعریف شده است که آمریکا و اسرائیل آن را پیش بینی نکرده بودند مشاهده شد با شهادت رهبری و مجددا فرمانده هان نظامی اتفاقی برای جمهوری اسلامی ایران رخ نداد. (پیش بینی های ۱۶ مردادماه ۱۴۰۴ قابل دسترسی در:

 

 

 

حتی در یک پیش بینی در مورخ ۱۸فروردین ماه ۱۴۰۴ قبل از جنگ اول و دوم محور عبری و غربی از سوی نگارنده پیش بینی شده بود که پایگاههای میزبان آمریکا در کشورهای عربی و حتی پایگاه دیگو گارسیا در فاصله حدودا ۴ هزار کلیومتری مورد اصابت قرار خواهد گرفت (رسانه ها برد موشکی ایران را حداکثر ۲هزار کیلومتر دانستند) و البته پایان جنگ دیگر دست آمریکا نیست، حتی اینکه می توان کاخ سفید را نیز هدفی بالقوه دانست که نمی شود الان بهانه دست آنها داد (پیش بینی های ۱۸فروردین ماه ۱۴۰۴ و تحقق آن در اسفندماه ۱۴۰۴قابل دسترسی در:

 

 

 

 

قابل پیش بینی بود که علیرغم عدم پیش بینی قدرت های غربی و همچنین اسرائیل بستن هوشمندانه تنگه هرمز بحران های جدی را در بازارهای انرژی جهانی به وجود خواهد آورد، این در حالی است که هنوز برگ باب المندب تا این لحظه استفاده نشده است اگر شود این مشکلات تصاعدی بالاتر خواهد رفت. (پیش بینی شده در مورخ ۱۴فروردین ماه ۱۴۰۴قابل دسترسی در:

 

 

)

 

2): پیش بینی ها؛ از خود غافلگیرهای محور عبری غربی، عربی علیه ایران

 

به عقیده نگارنده قابل پیش بینی بود در ترازوی روانشناسی سیاسی، در مورد رهبران سیاسی توهم توطئه نتانیاهو و خود شیفتگی های ترامپ در قالب تئوری مرد دیوانه که بی تردید مورد سوءاستفاده بی بی صهیونیست ها قرار گرفته است، ضمن اینکه تهدید امنیتی را متوجه منطقه و ایران مستقیما کرده است، بدون تردید با گذر زمان فرصت استارت افول هژمون آمریکا در نظام بین الملل را تسریع خواهد نمود، برچیدن نظام غربی در منطقه غرب آسیا منجر خواهد شد.

 

(پیش بینی های انجام شده در مورخین ۲۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۴ و ۱۸ اسفندماه ۱۴۰۳ قابل دسترسی در:

 

 

)

 

قبل از درگیری دوم نیز کامل مشخص بود سران عرب نمی خواهند بفهمند اولویت آمریکا دفاع از اسرائیل است نه آنها اینجاست که باید سران برخی کشورهای عربی دقیقا ماهیت خود را مشخص کنند و تحولات به سمت و سویی برود که باید یک طرف قضیه باشند که ریشه این دوریی از قضیه فلسطین مشخص گردید.

فی الواقع در پیش بینی های گذشته نیز گفتیم که اگر آمریکا وارد جنگ با ایران شود این قدرت آتش طرفین، استراتژی گذاری ریل گذاری صحیح نظامی و سیاسی با در نظر گرفتن جنگ های نامتقارن ایران با توجه به پایگاه مردمی آن عملا شعارهای انتخاباتی ترامپ در خصوص صلح زیر پا گذاشته شد، قدرت آمریکا در منطقه غرب آسیا با چالش جدی مواجهه گردید، تنگه هرمز ناامن شد بعد از این دیگر اعراب باج خواهی های بی قید و شرط ترامپ را نخواهند پذیرفت. ترتیبات جدید منطقه ای شکل خواهد گرفت، کشورهای عربی مورد ضربه قرار گرفته است. اینجاست که می توان گفت: باب المندب، خروج از NPT و تجدید نظر در سیاست های هسته ای کوچکترین اقدام ایران در دوران پسا جنگ متحمل است، در جمع بندی می توان گفت خود غافلگیری اسرائیل ترامپ و اعراب را به منجلابی خود ساخته کشاند.




خانه‌ای که بوی کافور گرفت!

✍️ مریم چراغیان

کافی است کسی بمیرد تا درهای سنگین مسجد به روی مردم محله باز شود.
و این تلخ‌ترین پارادوکسِ معنوی روزگار ماست؛ مسجد، خانه‌ای که بنا بود نبضِ حیات باشد، حالا برای بسیاری از ما، تنها ایستگاهِ آخر و تالارِ مرگ شده است.

چرا غبارِ تنهایی از سر و روی گلدسته‌ها نمی‌تکد، مگر وقتی که صدای قرآنِ مجلس ترحیم بلند شود؟ چرا این روزها چهره‌های هم‌محله‌ای را نه در صف‌های لبخند و شادی، که تنها در میانِ چشم‌های سرخ و شانه‌های لرزانشان هنگام سوگواری در مسجد محله می‌بینیم؟

حقیقت این است: مسجد از روزمرگیِ مردم حذف شده است.

برای درک آنچه از دست داده‌ایم، لازم نیست راه دوری برویم؛ کافی است به حافظه نه‌چندان دور همین حوالی و همین ایلام خودمان رجوع کنیم.

روزگاری، «چهارشنبه‌بازارِ مسجد صاحب‌الزمان (عج)» نه‌ یک سنت، که بخشی از آیین اجباری و نانوشته‌ی زنان این شهر بود. آنجا فقط محل خرید و فروش پارچه‌های رنگین و عطرِ ادویه‌ها نبود، بلکه بهانه‌ای بود تا مسجد در متنِ زیستِ زنانه و نشاطِ اجتماعی شهر، جاری شود.

مسجد صاحب‌الزمان در آن روزها، سقفی برای عبادت بود و پناهگاهِ گفت‌وگو و میعادگاه زنان و دختران نوجوان محله…

امروز اما، میان مسجد و زیستِ پرشتابِ نسلِ جدید، دیواری بلند از ناآشنایی کشیده شده است. وقتی فضای یک نهاد با سلیقه و نیاز نسل تازه غریبه شود، آن نهاد به یک موزه مناسکی تبدیل می‌شود. جایی که در آن تجربه معنادار —مانند همان حسِ تعلقِ چهارشنبه‌بازارها— خلق نشود، تعلقی هم نمی‌سازد.

این فقدانِ تعلق، یک فاجعه‌ی اجتماعی است. وقتی پیوندِ عاطفیِ محله با مسجد سست شود، آن بنا در طوفان‌های حوادث تنها می‌ماند.

در اتفاقات اخیر دیدیم که چگونه دست‌های بی‌ریشه، به خود جرات دادند تا به ساحتِ امنِ مسجد جسارت کنند و حتی آتش کینه شان را به مصحف شریف برسانند. هرچند آن دست‌ها از آستینِ مردم بیرون نیامده بود، اما یک سوالِ استخوان‌سوز باقی ماند: چرا حصارِ دفاعِ مردمی پیرامون برخی مساجد، چنان نازک شده بود که اوباش، مجالِ چنین جسارتی یافتند؟

اگر می‌خواهیم مسجد دوباره مأمن و پناهگاهمان باشد، باید آن را از انحصارِ عادت‌های تکراری درآوریم. ما نیازمندِ احیای همان روحِ چهارشنبه‌بازاری نوستالژیک هستیم؛ یعنی بازگرداندنِ کارکردهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی به بطن مساجد.

باید به کودک اجازه داد در مسجد خاطره بسازد، به زن اجازه داد عاملیت داشته باشد و به جوان فضا داد تا خودش را در آنجا بازنمایی شده ببیند.

مسجد باید از مکانِ مناسک به خانه‌ ای برای زندگی بازگردد. مسجدی که درِ آن به رویِ پرسش‌ها، هنرها، گره‌های معیشتی و حتی شادی‌هایِ حلالِ مردم باز باشد، هرگز در حافظه‌ی نسل‌ها کمرنگ نخواهد شد.

باید به یاد آورد:
مسجد، پیش از آنکه خانه رفتگان و بوی کافور باشد،
مأمن زندگان است.




دوگانگی مقدس: روایت دیده شدنِ یک زن و گمنامیِ هزاران مادر

✍️مریم چراغیان

 

تاریخ معاصر ما، آکنده از لحظاتی است که ناگهان، آزمونی سخت بر سر راه ملت قرار می‌گیرد.

 

در آن ۱۲ روز جنگ، که زیر سایه شایعه و صدای آژیر، مرزهای روانی جامعه تا آستانه فرسودگی پیش رفت، این آزمون برای ظرفیت حقیقی مردم ایران بود.

 

در همین میان، دو قاب ماندگار از «زن ایرانی» ثبت شد که در کنار یکدیگر، مفهوم دقیق ستون پایداری اجتماعی را تعریف کردند.

 

داستان در نقطه عطف ۱۲ روز آغاز شد، همان ثانیه‌ای که موج انفجار، ساختمان را لرزاند. دوربین‌ها تکان خوردند، اما در میان آن تلاطم، تصویر یک زن ثابت ماند: سحر امامی.

 

ایستادگی او نمایش اصالت یک تربیت حرفه‌ای بود. در کسری از ثانیه، که فرصت مکث یا ترسیدن وجود داشت، او میدان را ترک نکرد و عقب ننشست. با وقاری که ریشه در تعهد داشت، روایت خبر را حفظ کرد.

 

این تصویر، به سرعت از مرزهای جغرافیایی گذشت. تحلیلگران جهانی، نه یک مجری، که نمادی زنده از عقلانیت و ثبات روانی ملتی را دیدند. زن ایرانی در آن لحظه، با هویت درونی خود ایستاد؛ نه به عنوان ابزاری در ویترین، بلکه به عنوان مرکز ثقل روایت ملی

 

سحر امامی، تبدیل شد به صدای بلند زنانی که می‌دانند چگونه در طوفان، سکان را رها نکنند؛ تصویری از الگوی سوم زن ایرانی در کانون توجه جهانی.

 

اما روایت اصلی و سنگین‌تر، دورتر از نور دوربین‌ها جریان داشت. همزمان با بازنشر تصویر سحر در فضای مجازی، در هزاران خانه ایرانی ، زنانی حضور داشتند که بدون نام، بدون تشویق، و بدون قاب، همان نقش را با دُز بالاتر ایفا می‌کردند.

 

تصور کنید لحظه‌ای که صدای بمب شنیده می‌شد، دست‌های لرزان کودک در دست مادر و مادر، با وجود ترس درونی، دستان کوچک را محکم می‌فشرد و نجوا می‌کرد: «نترس عزیزم، خانه ما امن است.»

 

خانه، در آن روزها، تبدیل شده بود به قلب مدیریت بحران روانی جامعه.

 

این زنان بودند که: موج مخرب شایعات را پیش از رسیدن به اعصاب خانواده، مهار می‌کردند. مواد غذایی را با مدیریت هوشمندانه و بدون احساساتی شدن، خرید و هزینه می‌کردند و سکوت، اطمینان و آرامش را به خانه تزریق می‌کردند.

 

این زنان، نسخه‌های نامرئی سحر امامی بودند. بی‌صدا و گمنام، اما تعیین‌کننده. آنها ساختار روانی جامعه را از درون، ذره ذره، ترمیم می‌کردند. اگر زنانی چون سحر امامی، نمایانگر «ایستادگی در بیرون» بودند، این مادران، نمایانگر «استمرار و بقا در درون» بودند.

 

آن ۱۲ روز، ثابت کرد که استحکام یک ملت، تنها محصول تدابیر رسمی نیست. استحکام ما، بر شانه‌های زنانی استوار است که آشکارا و پنهانی، معماری ساختار آرامش جمعی یک ملت را به عهده می‌گیرند.

 

سحر امامی، نماد باشکوه ایستادگی یک لحظه بود؛ اما هزاران زن گمنام، نماد ایستادگی هر روز و هر ساعت، در دل زندگی و در برابر چشمان نگران کودکانشان بودند.

 

در روایت ملی ما، زن ایرانی در حاشیه نیست، او متن است. او استمرار عقلانیت و آرامش است.

 

این یادداشت، ادای دینی است به این دوگانگی مقدس: به دیده شدگان در کانون خبر، و به مادران گمنامی که نامشان در هیچ تیتری نیامد، اما اثرشان، در سخت‌ترین روزهای تاریخ، ستون پایداری این سرزمین را ساخت.




آخرین ایستگاه: جاده زنجیره

✍️مریم چراغیان

بگذارید روایت را از یک نقطهٔ داغ شروع کنیم، از جایی که آتش و تقدیر به هم پیوند می‌خورند.

اگر به دنبال معرفی سردار شهید بهنام شهریاری هستید، باید همان راز گمنامی را نشانه بگیرید که پشت هر پیروزی در جنوب لبنان نهفته بود. او همان مردی بود که خودش هیچ‌گاه در تصویر نبود، اما اثر حضورش، مثل یک ستون نامرئی، تمام خطوط مقاومت را نگه داشته بود.

شهریاری در جغرافیایی کار می‌کرد که در آن حتی نام‌ها هم امنیت نداشتند. خطوط باریکی که اگر یک لحظه قطع می‌شدند، سرنوشت صدها هزار نفر، از غزه تا سوریه و تمام آرامش ما، زیر و رو می‌شد.

می‌گویند سال‌ها پیش، از یکی از سخت‌ترین مأموریت‌های منطقه‌ای با جمجمه‌ای ترک‌خورده و پیکری از کار افتاده برگشت. حاج قاسم سلیمانی، رهبر این میدان پنهان، همان شب، مستقیم از فرودگاه رفت بالای سرش و بی‌قرار گفت: «برای هیچ‌کس خانه نرفتم، اما برای تو باید می‌رفتم… تو لشکر تک‌نفرهٔ منی، حاج بهنام.»

او تمام مسئولیت یک مجموعه بزرگ را در تنهایی و گمنامی به دوش می‌کشید. امضایش روی تمام مسیرها بود، اما خودش گم می‌شد میان پیچ‌وخم جغرافیا. او زندگی‌اش را خرجِ ندیده شدن کرده بود.

شهادتش اما، اتفاقی نبود که در انزوا بماند.

شهادت سردار بهنام شهریاری، فرمانده انتقال و لجستیکی سپاه قدس، در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۴۰۴ درست در کوران جنگ ۱۲ روزه رقم خورد. جنگی وحشیانه که در مناطق غیرجنگی و علیه غیر نظامیان جریان داشت.

پدافند ایلام، در آن روزها مستقیماً درگیر این نبرد بود و ایلام سهم خود را از خونِ مقاومت پرداخت و سهمش از جنگ ۱۲ روزه، شهادت دو تن از اهالی ایلام، «سینا ستاروند» و«سیروس خنجری»بود و تقدیر این سردار غریب.

شهریاری زنجانی بود، اما انگار سرنوشتش در این خاک رقم خورده بود، در غرب کشور، در جاده زنجیره و نزدیکی سرابله، درست در یک غروب دلگیر. بدون محافظ و در یک خودروی سمند که تمام سادگی‌اش را فریاد می‌زد. پهپاد آمد، همان‌جا که نباید کسی خبردار می‌شد را زد.

دشمن تیتر زد: «فرمانده انتقال تسلیحات کشته شد». اما همه می‌دانستند که این مرد، یک شخص نبود، او یک شبکهٔ زنده بود که رفتنش، خلاء بزرگی در تمام نقشهٔ مقاومت ایجاد می‌کرد.

اینجا و در ایلام، شهریاری نشان داد که جبههٔ مقاومت نه یک مرز، بلکه یک سرنوشت واحد است. خون او، در کنار خون شهدای ایلام، یک بار دیگر این استان را به خط مقدم پیوند زد.

او تا بود، در سایه ایستاد، برای هیچ تصویری سخنرانی نکرد. حتی شهادتش هم بی‌سروصدا اتفاق افتاد؛ اما اثرش بی‌سروصدا نبود.

حالا وقتی آتش از قبضهٔ تفنگ رزمنده‌ای در غزه بیرون می‌پرد، وقتی موشکی در سوریه هدف می‌گیرد، جایی میان صدای انفجار، انگار نام کسی آرام تکرار می‌شود: بهنام… بهنام… بهنام…

او شهید شد تا راز بزرگ زندگی‌اش فاش شود. او رفت تا مردم بفهمند، شهید شدن بعضی‌ها، آغاز پرده‌برداری از یک شگفتی عمیق و یک پیوند سرنوشت‌ساز است.




سارا فلاحی و نقدی که نباید نادیده گرفته شود / خطر نادیده‌گرفتن واقعیت‌های اجتماعی در لایحه مهریه

✍️مریم چراغیان

 

در روزهایی که رهبر در سخنان صریح خود بر حمایت از زنان، حفظ کرامت آنان و مقابله با تبعیض‌های پنهان تأکید کرده‌اند، انتظار طبیعی جامعه این است که سیاست‌گذاری‌ها و قوانین نیز در همان مسیر حرکت کند؛ یعنی حمایت واقعی.

 

نطق اخیر سارا فلاحی، نماینده مردم ایلام، دقیقاً از همین زاویه قابل دفاع است. سخنی که ریشه در واقعیت‌های اجتماعی دارد و نه در ملاحظات سیاسی و عددسازی‌های روی کاغذ.

 

مهریه ۱۴ سکه شاید برای یک خانواده متوسط یا کم‌برخوردار رقم تعیین‌کننده‌ای باشد، اما برای افرادی که زندگی‌های پنهانی، درآمدهای هنگفت و روابط غیررسمی دارند، هیچ فشار و بازدارندگی ایجاد نمی‌کند. کاهش بیش از حد مهریه، در عمل، نه حمایت از زنان که حمایت از سوء‌استفاده‌کنندگان است.

 

جامعه بارها دیده است که زندگی‌های پنهانی، ازدواج‌های متعدد و روابط موازی از سوی برخی افراد توانگر، آسیب اجتماعی ایجاد کرده و بنیان خانواده را هم تهدید می‌کند.

 

قانونی که قدرت چانه‌زنی و امنیت اقتصادی زن را کم کند، ناخواسته جاده‌ای صاف می‌سازد برای همین رفتارها.

 

سارا فلاحی به درستی هشدار داده است که تصویب این لایحه بدون پیش‌شرط و ملاحظات حمایتی، می‌تواند تبعات سنگینی برای زنان، خانواده‌ها و امنیت اجتماعی داشته باشد.

 

شورای نگهبان می‌تواند نقش تعیین‌کننده‌ای در اصلاح این روند داشته باشد. این لایحه نباید صرفاً به دلیل فشارهای سیاسی یا تحلیل‌های غلط اقتصادی تأیید شود.

 

حداقل انتظار جامعه زنان این است که شورای نگهبان یا این لایحه را رد کند، یا آن را مشروط به سازوکارهای حمایتی واقعی نماید—سازوکارهایی که از زن در زمان بروز اختلاف و فروپاشی زندگی مشترک محافظت کند.

 

این روزها بیش از هر زمان دیگر نیاز داریم که سیاست‌گذاری‌ها با سخنان رهبری همسو باشد. رهبر انقلاب با صراحت از کرامت زن، جایگاه زن و لزوم حمایت قانونی از او سخن گفته‌اند. پس چگونه می‌توان قانونی را پذیرفت که عملاً قدرت زن را کاهش داده و جایگاه او را در برابر بی‌عدالتی‌ها تضعیف می‌کند؟

 

حمایت از زنان، حمایت از بنیان خانواده است. نطق سارا فلاحی هم بر همین نقطه تأکید می‌کند:زن باید امنیت داشته باشد؛هم اقتصادی و هم حقوقی و اجتماعی.

 

در شرایطی که آسیب‌های اجتماعی رو به رشد است، هر تغییری در قوانین خانواده باید با حداکثر دقت، عدالت و آینده‌نگری انجام شود. کوچک‌ترین خطا، تاوان سنگینی بر دوش زنان و دختران این سرزمین می‌گذارد.

 

نطق اخیر سارا فلاحی، صدای زنانی است که نمی‌خواهند قربانی بی‌دقتی در قانون‌گذاری شوند. صدایی که باید شنیده شود پیش از آنکه دیر شود.




برای نمادهای نوستالژیک نایاب و ماندگار شهر ایلام

✍️یونس قیطانی

ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺭﺍ قرارِ ﭼﺸﻤﻪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﺶ ، ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺍﺯﺩﺣﺎﻡ ﻭ ﻫﻨﺮ ﻭ ﻫﺎﺭﻣﻮﻧﯽ ﺍﺵ ﻭ ﺑﺎﻻ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ، دیگرگونی و رنگارنگی ‘ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﺶ ‘ ﺟﺬﺍﺏ ﻭ ﺩﻟﺮﺑﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .

ﺍﯾﻼ‌ﻡ ، ﺷﻬﺮ ﻧﻮﭘﺎﯼ ﺳﺎﺩﻩ ؛ با سیمای ساده و حجم های بی روح ﺗﻮوﺳﺮﯼ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﯼ ﺳﯿﻤﺎﻧﯽ ؛ ﺑﺎ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﯼ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺲ ﻭ ﭘﯿﺶ و خیابان های بغض آلود ؛ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﻠﻮﻍ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ﮐﻮﺩﮎ ﺟﻨﮓ ﻭ عروس ﺟﻨﻮﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻫﮕﺬﺭ ﻧﯿﺰ ﻣﺰﺩ و مهری ﻧﯿﺎﻧﺪﻭﺧﺖ . ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ، ﺷﺨﻢ ﺯﺩ ، ﮐﺎﺷﺖ ، ﺩﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﭼﯿﺪ ؛ اما به گاه نیاز، ﺧﺮﻣﻨﺶ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﻫﻤﺴﺎﯾﮕﺎﻥ ﻭ ﻧﻮﮐﯿﺴﻪ ﮔﺎﻥ ﺷﺪ .

ﻫﺮ ﺩﯾﺎﺭﯼ ﻧﻤﺎﺩﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﻧﺸﺎﻧﯽ ﺭﻭﺷﻦ و ماندگار ﺁﻥ ﺳﺎﻣﺎﻧﻨﺪ .

ﻧﮕﺎﺭﻧﺪﻩ ﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺟﺰﻭ ﺩﻫﻪ ﺷﺼﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺍﺳﺖ ؛ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ شاعر : ‘ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺠﯿﻢ / ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺷﺼﺖ ﻭ ﭘﻨﺠﯿﻢ ‘ ؛ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎی دیروزمان ، گنجینه ی امروزمان شده است.

ﻧﻮﺳﺘﺎﻟﮋهای ﺷﻬﺮ ﺍﯾﻼ‌ﻡ ﺍﺯ ﺑﺎﻍ ﻫﺎ ﻭ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎی خاطرات ، ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﺎﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﻭ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻫﯽ ﺁﺳﻔﺎﻟﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ دﺭ ﻇﻬﺮﻫﺎﯼ ﮔﺮﻡ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﯼ ﺍﻟﻤﭙﯿﮏ ﺑﻮﺩ ؛ ﻭ ﺁﻭﺍﺭﮔﯽ ﻭ ﭼﺎﺩﺭﻫﺎ ﻭ ﺻﻒ ﻧﺎﻥ و نفت ، ﺩﺭ ﺳﺎﻟ ﻬﺎﯼ ﺳﺮﺩ ﺑﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ …

در میان انبوه ﻧﻮﺳﺘﺎﻟﮋی ﻫﺎﯼ این دیار ، ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻧﻤﺎﺩﻫﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺷﻬﺮﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ، ﺑﯽ ﺷﮏ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻦ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ آن ها ﻣﻈﺮﻭﻑ ﻣﻨﺎﺳﺐ و در خورِ ﺍﯾﻦ ﻇﺮﻑ ﻧﯿﺴﺖ .

ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ کاریزما ﺑا ﺩﻻ‌ﯾﻠﯽ که ﻣﺎ ﻭ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯿﻢ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﭘﺎﺳﺨﺶ ﺩﺭ ﻣﺎﻭﺭﺍﻟﻄﺒﯿﻌﻪ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﻭ ﺭﻭﺡ ﺳﯿّﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮِ سرگردان ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ آﻧﻬﺎ ﺧﻨﺪﯾﺪﯾﻢ ، ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﮔﺮﯾﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﻤﻨﻮﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﯾﮑﻨﻮﺍﺧﺘﯽ و کسالت ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺭﻭﻫﺎ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ .

ﺍﺯ ‘ ﻣﻮﻟﮕﻪ ‘ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻫﯿﺰﻡ ﺷﮑﻦ ﻭ ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ و تبر به دوش ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ شروع می کنم : ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺵ ﻧﺸﯿﻦ و فارغ از سُرب و آتش و رقص گلوله در خاکریزهای خوبِ خدا ، ﺍﺯ ﮔﺎﺯ ﻭ نعمت های زیر و روی زمین ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ، ﻫﯿﺰﻡ ﻫﺎﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﺎ ﺗﺒﺮ ‘ ﻣﻮﻟﮕﻪ ‘ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺎﻫﮕﻠﯽ ﻣﺎﻥ ﮔﺮﻣﺎ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪ .

ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻧﺒﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﻣﺎﻥ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯽ ﺷﮑﺴﺖ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﺰﺩ ﮐﻪ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﯿﺪ ﺻﺎﺣﺐ ﮐﺎﺭ ﻣﺒﻠﻎ 10 ﺗﻮﻣﻦ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ؛ ﺍﻣﺎ ﻧﭙﺬﯾﺮﻓﺖ ﺑﺮآﺷﻔﺖ ﻭ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻋﺎﺩﺕ ، فقط سکه ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﻣﺎ ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﺑﯽ ﻣﻌﺮﻓﺘﯽ ، ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ سکه ای پنج و ده ریالی ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ‘ ﻣﻮﻟﮕﻪ ‘ ﺷﺎﺩﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﺟﯿﺐ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﺘﻔﺎﻭﺗﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ.

ﮔﻮﯾﯽ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯼ ‘ ﺧﺎﺹ’ ﻧﻤﺎﺩ ﻭ ﭼﺎﻭﻭﺵ ﺟﻤﻌﯿﺘﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ؛ ‘ ﻣﺤﻤﻮﺩﯼ ‘ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯽ تر ‘ ﻣﺎﻣﻮﺩﯼ ‘ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻧﺒﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﻪ ﺍﺵ ﺗﺠﺎﺭﺕ ﮐﻼ‌ﻡ ﺣﻖ و آیه های هدایت ﺑﻮﺩ !؟ ﺧﺎﻃﺮﻡ ﻫﺴﺖ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻧﺸﺪیم ؛ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻮﮎ ﺁﻥ ﻋﺼﺎﯼ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻭﺍﻫﻤﻪ ﺩﺍﺷتیم . ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺁﺗﺶ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻭ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﭼﺎﺩﺭﻫﺎﯼ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ! ﺭﺍ ﺩﺭ حوالی روستای ‘ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺁﺑﺎﺩ ‘ ﻧﺰﺩﯾﮏ شهر ﭼﻮﺍﺭ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻢ ﺁﺏ ﺑﺮﭘﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ؛ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ 1364 ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﻭﺯﯼ ‘ ﻣﺎﻣﻮﺩﯼ ‘ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺮ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﯼ ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ، ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﭼﺎﺩﺭﻫﺎ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪ ﻭ ﺑا ﻟﺤﻨﯽ ﻃﻌﻨﻪ ﺁﻣﯿﺰ ﮔﻔﺖ : این چه جای چادر زدن است !؟ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﻃﻌﻤﻪ ﯼ ﺳﯿﻞ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺷﺪ ، ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻧﮕﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ، ﺳﯿﻠﯽ ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ “ﻣﻨﺠﻞ” ﺁﻣﺪ ﻭ ﭼﺎﺩﺭ ﻭ ﮔﻮﻧﯽ ﻫﺎﯼ ﺁﺭﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﻠﻢ ﻭﺳﺎﯾﻞ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﺳﯿﻤﻪ ، فقط ﺟﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺩﯾﻢ . ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻟﻨﮕﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﻻ‌ﺳﺘﯿﮑﯽ ﺳﺒﺰ ﺭﻧﮕﻢ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﺮ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ در حوالی ” بهمن آباد ” ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﻟﻨﮕﻪ ﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ! ﺍﯾﻦ ﻫﻢ از ﮐﺮﺍﻣﺎﺕ ‘ ﻣﺎﻣﻮﺩﯼ ‘ ! ﺧﺪﺍﯾﺶ ﺑﯿﺎﻣﺮﺯﺩ .

ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﺧﺼﻪ ﯼ ﻓﺮﺍموش ﻧﺸﺪﻧﯽ ﻧﻮﺳﺘﺎﻟﮋیک ﻣﺎ ﺩﻫﻪ ﺷﺼﺘﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﭘﻮﺷﺸﯽ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ، ﭘﺮﭼﻤﯽ ﺳﺒﺰ ﺭﻧﮓ ﺩﺭ دست که ﺭﺩﺍﯾﯽ ﺑﺮ ﺗﻦ و کُتی بر روی ﺁﻥ ﻣﯽ ﭘﻮﺷید . ﺍﺯ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ نحوه ی پوشش او ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺑﻮﺩﻩ ، ﺭﺍﺯ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﺑﯿﺮﻕ ﺳﺒﺰﺵ ﺭﺍ ، ﺁﺭﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﺎﻡ ‘ ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ‘ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﻢ …

ARVE error: The [[arve]] shortcode needs one of this attributes av1mp4, mp4, m4v, webm, ogv, url

ﺳﺨﻦ ﺑﻪ ﺩﺭﺍﺯﺍ ﮐﺸﯿﺪ ؛ دل حوصله تنگ ﻭ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﺭ ﻭﯾﺎﺭ ﻭﺍﮊﮔﺎﻧﻢ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ . و دیگر مورد ، ﮐﺴﯽ است ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﺎﻡ ‘ ﻣﻮﻓﯽ ‘ ﻣﯽ ﺷﻨﺎختیم ؛ ﻧﺎﻡ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ؛ ﻭﻟﯽ ﻏﻢ ﻣﺰﻣﻦ ﻭ ﺩﯾﺎﻟﻮﮒ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﺹ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ ؛ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﮔﺎﻥ ﻭ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ‘ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﺳﺒﮏ ﺧﺎﺹ ‘ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺖ … ﺍﻭ ﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﯿﺎﺯﺵ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﯾﮑﻪ ﯼ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﻣﻠﯽ ﻣﺮﮐﺰﯼ ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﺍﺭﯼ شهر ایلام ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﻮﺩ .

ﺁﺭﯼ !

ﯾﮑﯽ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﺍﺟﺎﻕ ﻫﺎﯼ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺍﯾﻼ‌ﻡ ﺩﻫﻪ ﯼ ﺷﺼﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺭﺳﺎﻧﺪ ؛ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺎ ﺷﺎﻟﯽ ﺳﺒﺰ ﺑﺮ ﻣﯿﺎﻧﻪ ﯼ ﭘﯿﮑﺮ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﻮﺩﺍﯼ ﺳﻮﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﻗﺪﺳﯽ ﻣﯽ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ؛ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻠﯿﺪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺍﺳﻤﺎﺕ ﻭ فصل مشترک سوگ مساجد ﺑﺎ ﺑﯿﺮﻕ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﺎﺩ ﻃﯿﻔﯽ ﭘﺮﺷﻤﺎﺭ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﮐﺜﺮﺕ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺗﻦ ﻭ ﺟﺎﻥ ‘ ﻣﻮﻓﯽ ‘ ﺑﻪ ﻭﺣﺪﺕ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ…

ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻤﺎﺭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ ؛ ﺩﺭ ﺻﻨﻮﻑ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﭘﺲ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﻣﺎﻥ ﺍﯾﻼ‌ﻡ ؛ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺩﯾﮕﺮ …

ﺭﻭﺡ ﺭﻓﺘﮕﺎﻧﺸﺎﻥ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺩﻝ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎﻧﺸﺎﻥ ﺁﺑﺎﺩ!!🖤